باران
X

                                              

                        

                                                        باران

[ يکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ 2:55 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
عید 95 و باران خانم

سلام به عزیز دل مامان. ..سال 94 هم با تمام غم و شادی های که داشت تموم شد امیدوارم برای همه سال خوبی بوده و سال جدید هم سال خوبی برای باران جونم و همه دوستای گلم باشه

برای عید از قبل برنامه داشتیم یه سفر بریم اصفهان پیش دوستای گلمون...مهدیس جون و مه آسا جونم

و طبق بلیط که گرفته بودیم صبح روز دوم عید حرکت کردیم به سمت فرودگاه رشت...شما هم تا زمان پروازمون کلی بازی کردی و با بقیه مسافرا کلی حرف زدی ....تو پروازم من خیلی استرس داشتم برای اینکه خسته بشی و بهونه بیاری ولی خوب بودی و کتاب خوندی و با عروسکات بازی کردی...تا 6 عید اصفهان موندیم خیلی خوب بود شهر زیبایی  با مناطق بسیار دیدنی و قشنگ...روز اول میدان امام(نقش جهان ) رفتیم و خیلی شلوغ بود . ..با مهدیس جون و مه آسا جونم کلی عکس انداختیم و با خانوادشون کلی خوش گذروندیم...شبش یکم بیحال بودی و یکم تب داشتی فرداش برای اینکه خوب استراحت کنی خونه موندیم و البته دکتر هم رفتی و آمپولم زدی  همین یکم بهونه گیر شده بودی ...روز 4 عید هم رفتیم باغ خزندگان و پرندگان و اکواریوم خیلی خوش گذشت...

روز بعدشم رفتیم سی و سه پل و پل خواجو و چهل ستون رو دیدیم بعضی مسیرها راه رو پیاده رفتیم ...خیلی زیبا بود هوا هم خیلی عالی....

بعدشم یه شب نشینی خوب . ....

فردا صبحش هم بعد خوردن صبحونه آماده حرکت شدیم ....با مهدیس و عموی مهربونش تا فرودگاه اومدیم...شما که بازم یکم بیحال بودی بزای اینکه بهونه نیاری یکم چرخی زدی و چشمت به اسباب بازیایی افتاد که اونجا میفروختن رفتی و با باباب کلی وسیله خریدی.....تو هواپیما هم با اونا بازی کردی...یکم گرمت شده بود ولی بیرون رو بهت نشون میدادم میگفتی مامان ما الان تو آسمونیم

فرودگاه رشتم که رسیدیم باباجون اومد دنبالمون...ولی متاسفانه شما بهونه گیریات شروع شد و گریه کنان سوار ماشین شدیم یکم جلوتر رفتیم دیدیم که شما آروم نمیشی گفتم یه جا وایستیم تا یکم هوا بخوری بغل یه هتل نگه داشتیم که یه مغازه هم کنارش بود ...بابا رفت یه نوشیدنی خرید و ورودی هتل یه حوض بود که توش پر ماهی و دیدم تنها راه ساکت شدنت بازی کردن تو حوضه...چون با گریه کردن فقط خودت اذیت میشدی....گفتم باران بیا بریم آب بازی....تو هم خندیدی و شروع به بازی کردی و حتی آخرش گفتی مامان سفیدی منو(جوراب شلواری رو میگیخندونک) بکن میخوام پامو بذارم تو آب...بعد بازی یه بطری آب خریدم و دستو پاهاتو شستم و رفتیم خونه خاله جون ....بعد ناهار  وکمی استراحت رفتیم خونه

ولی روزای بعد عید یکم عید دیدنی رفتیم و نشد همه جا بریم...متاسفانه روزای اول عید بود که دو تا از آشناهامون فوت کرده بودن و ما تو مراسم نتونستیم باشیم و وقتی اومدیم رفتیم و به خانوادشون سر زدیم

روز 13 هم با عمو محسن و خانوادش و سینا جون و مامانش رفتیم خونه عزیز...هوا بارونی بود و سرد ...بعد ناهار هوا که خوب شد رفتیم بیرون و کنار رودخونه ...بعدش رفتیم خونه خاله بابا ناصر ..شام هم خونه باباجون خودم موندیم...این هم از ایام عید...عکسارو هم میذارم..میدونم که خیلی دیر شد خجالت

[ دوشنبه 9 فروردين 1395 ] [ 14:23 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
عکسای تولد باران جونم


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

هنوز تکمیل نشده


[ يکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ 2:56 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
حرفای باران جون( سه سالگی)

دختر زیبایم...فرشته خونمون.....بارانم

نمیدونی که چقدر خوشحالم از بودنت.....

از حرف زدن هایت....از خنده هایت....از بوسه هایت....از بهانه

های کودکیت....از قهر کردن هایت.....از اخم هایت....از

شیطنتهای دخترانه ات...از پرسشهای بی کرانت....

خوشحالم که هستی...زندگی بدون تو معنا نداشت ...

ای معنای زندگیم...

 

کاملا دیگه تمام رفتارهای یه دختر ناز رو داری...عاشق آرایش

کردنی...دوست داری مو ببافی...دوست داری مدل لباست رو انتخاب

کنی....دوست داری تو آشپزخونه باشی تو کارا کمک کنی....

 

 

متن پایین واسه قبل سه سالگیته....

اگه یه بار اشتباه کنی بعضی وقتا از من انتظار داری معذرت خواهی کنم در حالی که خودت مقصر بودی...میگی بگو ببخشید من که نمیگم...ولی تازگیا میگی نمیدونم چرا نمیتونم بگم ببخشید...اشتباه کردم...تو بگودلخور

قبلا بهم میگفتی عروس خانم...من اینقدر بدم میومد .. خدا رو شکر یادت رفتخندونک

قبلا میگفتی همسایهها...سُوسَن(لوسن)نمیدونم چه بدی ازشون دیده بودی...اینم یادت رفت خدا روشکر دیگه تکرار نمیکردی...زمانی اینو میگفتی که در بالکن باز بود و با صدای بلند میگفتی...منو حرص میدادیکچل

نکنه بخوایم یه سریال بشینیم جمله هاشونو تکرار میکنی..بعضی وقتا بهتر از خود بازیگرخنده

اگه باتلفن با  بابام یا بقیه داری صحبت میکنی حرفات تموم شد خداحافظی میکنی..بعد تلفنو قطع کردی میگه دیدی من صحبت کردم گوشی رو ندادم بهت با بابات صحبت کنی...ناراحت شو..

منم گفتم الان خودم دوباره زنگ میزنم...گفتی نه زنگ نزنیا الان خوابیدهراضیشیطان

...اینکه میگی بابات دلیلش اینه که توضیح خواسته بودی و بابام گفته بود که اره من بابای مامان فاطمه هستم و بابابزرگ شما هستم...یا مامانم میاد میگی مامانت اومده بیاخجالت

یه روز خونه عزیزرفته بدیم عزیز گفت ناصر پسر منه شما هم گیر دادی نننه پسر منه...بعد که متوجه شدی ..یه روزی هم که عزیزاومده بود گیر دادی بیا این پسر منو اذیت میکنه ..خیلی بدهتعجب...بابایی مونده بود و با تعجب نگات میکرد که چطوری داری ازش تعریف میکنیخندونک

داشتم خونه رو تمیز میکردم گفتی میخواد مهمون بیاد...گفتم نه عزیزم...گفتی مهمون بده نیاد...زیبا

به روزنامه میگی روزمانه(خیلی خوشم میاد از این کلمت)

یا بعضی وقتا میگی من داشتم می خوابیده بودما

 

وقتی همه سریال میبینیم...باید هم کپی کنی....

یهو گفتی من خیلی تنهام میخوام با بابا ناصر ازدباج کنم...دلم براش تنگ میشه...منو

میگیتعجبمتفکر....گفتم من قبلا با بابات ازدواج کردم ...دیگه حرف نباشهخندونک...تو هم دیدی نمیتونی با بابات ازدباج کنی...گفتی پس میام با تو ازدباج میکنم.......حالا موندم جواب پیشنهادتو چی بدمخندهبگم نه افسرده نشیقه قهه

حالا بازم به من یا بابات بگی یه چیزی بین خودمون میمونه...یه بار بابام اینا اومدن خونمون منم نذاشتم برن گفتم واسه خواب باید بمونین...شما هم طبق عادت مهمون باشه نمیذاری طرف از خواب چیزی متوجه بشه...رفتی تو اتاق ... مامانم خوابیده بود رفتی بابامو بغل کردیو صورتشو فشارش دادی گفتی با من ازدباج میکنی...هیچی بابام سر صبح بهم گفت دیشب پیشنهاد ازدواج داشتم مامانم گفت چیییی...هیچی دیگه پیشنهادی که دادی بودی رو تعریف کردو   منم خجالت خجالت

داشتی فیلم تماشا میکردی امروز...که تو صحنه فیلم یکی حالش بد شد هنوز کسی به فکرش نرسیده بود چکار کنه ..گفتی الان آمبولانس باید بگن دیگه ...

دیروزم داشتم کف آشپز خونه رو تمیز میکردم تا به زیر کابینت رسیدم  داد زدی که واااای سوسک...سوسک...منو میگی یه چرخش 360درجه دور خودم زدم که وای خونمون سوسک نداشت...از کجا اومد ...آماده شدم واسه پیدا کردن و کشتنش...که با خندت مواجه شدم گفتی ترسیدی....منو بگو که گول خورده بودم...تو فسقلی اینو دیگه از کجا یاد گرفتی....فک کنم به من رفتی منم تو دوران مدرسه یه سوسک پلاستیکی داشتم اسمشو گذاشته بودم آقا فریبرز که اصلا با سوسک واقعیش فرق نمیکرد...کلی ترسوندم دوستامو ...تو خونه هم آبجیامو...مامانم هی میبرد میخواست بندازدش ..ولی نتونست...

بعضی از این کارایی که نوشتمو تو این سن هر بچه ای اتفاق میوفته...در کنار بقیه سوالاتتم سوالاتت در مورد اندامای بدن و یا اینکه بچهها از کجا اومدن...من کجا بودم اون موقع تو عکسای قدیمی...که باید خوب فکر کرد و جواب داد بهت ...اینم چالش ما با باران جونمزیبا

تا پست بعدی خدا نگهداربای بایبای بایبای بایبای بای

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

[ يکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ 2:47 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
عکسای دختری من


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

دوستای گلم:برای داشتن رمز پیام بذارین تا براتون رمز رو بفرستم ...ممنون


[ سه شنبه 13 بهمن 1394 ] [ 21:03 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
سه سالگی زندگیم

                           بارانم.....  تولد سه سالگیت مبارک

 

خدا روشکر میکنم که تو رو به ما هدیه داد ...سه سال هست که خونمون با

 

وجود تو زیبا تر شده...صدات تو خونه میپیچه و خوشحال از داشتنت..و غرق

 

میشویم در صورت زیبایت و با شیرین زبانیت دل می بری...نازنینم آرزو و

 

خواستهام این است که هیچ وقت ناراحتی و غصه ای تو را نرنجاند....

 

دختر زیبایم بدان که خیلی دوستت دارم و نمیتوانم با حرفم وسعت عشقم

 

را بیان کنم....

وقتی در آغوشت میگیرم ناب ترین لحظاتم هست که ابراز علاقه میکنیم و

 

چشمانت از عشق و محبت برق خاصی میزند...عشق زندگیمان نفسهای گرمت

 

خانِمان را گرم میکند....حتی این عشق و بیقراری در نبودت حتی در یک لحظه

 

به تمام معلوم است که یک لحظه از هم جدا نمیشویم...وقتی که

 

بابا به خانه می آید و با چشمانش دنبال نفس زندگیش میرود تا خستگی اش

 

با به آغوش کشیدنت به فراموشی برود..

 

 

بارانم ...مهربانم دوستت دارم تولدت مبارک ارزوی سلامتی وشادی رو تو تک تک لحظات زندگیت دارم...

[ يکشنبه 4 بهمن 1394 ] [ 19:46 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
خصوصی


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

خصوصی


[ يکشنبه 27 دی 1394 ] [ 0:28 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
ما اومدیم

سلام ..طلسم شکستو تونستم بیام پست بذارم اینم بگم که اومدنم بدون درد سر نبود...بازم این وبم میخوام بیام میگه رمز اشتباهه ....چندبار میزنم تا میاد....بعدشم چند روز پیش اومدم پست بذارم یکم نوشتم در مورد حرف زدنات بعد یهو یه صدایی از تو لپتاپ دراومد منم ترسیدم خاموشش کردم هر چی هم نوشته بودم پرید....غمگین

الان خوابیدی منم اومدم وبت...البته بگم بازم مریض شدی...ماه آذر و دی تا حالا 3بار آنفولانزا گرفتی....دلیلشم اینه که رعایت نمیکنی ...هر چی که مناسب ایبن فصل نیستو میخوری ایندفه رفتیم خرید با بابایی بودی گفتی بستنی بگیره برات و لواشکشاکیبابایی هم که حرفتو قبول کرد دیدم بستنی داری میخوری گفتم مگه هوا سرد نیست این چیه داری میخوری...گفتی ...نهههههه گرم بود بستنی خوردم.....

خیلی حرف بلدی تا چیزی میگیم نکته حرفو میگیری......و تو جمع هم که ماشااله همه دوست دارن باهات هم صحبت بشن....بخصوص با غریبهها بیشتر و سریعتر جور میشی.سوالسکوت...بعدشم که تا کسی رو میبینی و با هم شروع میکنی به حرف زدن اول باید اسمشو بپرسی...اِسِت چیه....بعد دیگه دست از سر طرف برنمیداری....دختر خیلی خوبی هستی از نظر آرام بودن وشلوغی  زیاد سخت گیر نیستم این بهونه گیریات و خوابیدنت خوب بشه همه چی حله

یه سری از کتابهای شعر رو برات گرفتمو یه چند باری برات خوندم دیدم که خوشت میاد ولی فکر نمیکردم که یاد بگیری همشو و برامون میخونی بقیه کتابارو هم از هر صفحه یه چند سطری رو میخونی و یا به صورت خلاصه میگی....

با اسباب بازیات زیاد بازی نمیکنی دوست داری با وسایلی که بزرگترا باهاشون کار دارن  ور بری ...

خیلی بهمون ابراز محبت و دوست داشتن میکی جوری بغلم میکنی خودتو محکم میچسبونی

چیزی که میخوری و تموم میشه حتما بعدش تشکر میکنی و اگه خیلی خوشت بیاد میگی مامان خیلی خوشمزه بود دستت دردنکنه ممنون....زیبا

صبحا که پا میشی اول میپرسی بابا ناصر کجاست...بیشتر مواقع که میگی ناصردلخورمنم میگم اولش بابا بگی بد نیستا...میگم رفته سر کارش تو هم یکم بهونه میگیری و میگی خوب بس کی میاد داره شب میشهها....

شب بود میخواستم بیامو لپتو بوس کنمو شب بخیر بگم که گفتی الان موقع بوس کردنه الان باید بخوابیمغمگینمنو میگی ضایع شدم...چون همش تو میومدی بوسم میکردی من که اینجوری بهت نمیگفتم

البته باید بگم که یه صفحه از حرفاتو نوشته بودمو چسبوندم به یخچال دیدم نیست تو پست بعدی هم عکساتو میذارم

 

محبتمحبتخدانگهدار محبتمحبت

[ يکشنبه 27 دی 1394 ] [ 0:19 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
وبلاگ جدید باران جون

سلام ..........باران جونی مامانی رو ببخشغمگین

اینم وبلاگ جدیدت

امیدوارم خاطرات شیرینتو یادداشت کنم

دلم واسه دوستایه وبلاگیم تنگ شده ریحانه جون مه آسا ومهدیس جونمو آریا جونمو و دوستایی که الان دیگه مامان شدن... بهتون سر میزنم

و دوستای گل دیگه که دوباره باید لینکشون کنمبوس

[ پنجشنبه 12 آذر 1394 ] [ 0:25 ] [ مامان فاطمه ] [موضوع : ] [ ]
صفحه قبل 1 صفحه بعد